در همین دوران است که بنا به نوشته خانم فرانسیس ساندرس در کتاب " جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب " که براساس خاطرات کورد مهير، رئيس بخش عمليات بين المللي سيا، و دوست او، آرتور شلزينگر (پسر)، همچنین ملوين لاسکي از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) تنظیم شده ، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه مطبوعاتی عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته تا آرتور کوستلر، سيدني هوک ،ايناتسيو سيلونه و جرج ارول و ... همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم به خدمت می گیرد.
یکی دیگر از این ماموران فرهنگی سیا یا به قول خانم ساندرس شبکه "ناتوی فرهنگی" ، ریچارد کاندان است که قبل از "کاندیدای منچوری" ، نوول کم اهمیتی به نام "کهنه ترین اعتراف" را درباره دزدی نوشت که سرقت هایش را از تابلوهای معروف نقاشی الهام می گرفت .(بعدا در سال 1962 براساس این کتاب فیلمی به نام "دزدان خوشحال" ساخته شد که در آن رکس هریسن و ریتا هیورث بازی می کردند.) او وقتی برای انجام کارهای تبلیغاتی فیلم "غرور و تعصب" به کارگردانی استنلی کرامر در سال 1957 به مادرید رفته بود ، در واقعیت با چنین فردی برخورد کرد. اما مسافرت مادرید برای او خاصیت دیگری هم داشت که یکی از بهترین فرصت های عمرش جهت مشهور شدن را فراهم آورد . او سر صحنه فیلم "غرور و تعصب" با فرانک سیناترا ، یکی از بازیگران فیلم آشنا شد و سیناترا خیلی زود به روحیه تبلیغاتی و پروپاگاندای کاندان پی برد. فرانک سیناترا که از اعضای مشهور باندهای مافیایی نزدیک به سرمایه داران آمریکایی بود و از متعصبین سرسخت ضد کمونیسم محسوب می شد ، از ریچارد کاندان دعوت کرد تا داستانی درباره خطر کمونیسم که اینک در بیخ گوش آمریکا ، این تمدن نوپا را تهدید می نمود ، بنویسد تا براساس آن فیلمی ساخته شود. کاندان که حدود 22 سال کار تبلیغاتی کرده بود و خصوصا با مقوله جنگ سرد آشنایی کافی داشت ، نوول علمی افسانه ای و در عین حال حادثه ای "کاندیدای منچوری" را نوشت.(جالب اینکه کتاب دیگر کاندان در سال 1979 به نام "قتل های زمستان" هم درباره ماجراهای بعد از ترور رییس جمهور تیموتی کیگن است . این کتاب توسط ویلیام ریچرت و با بازی جف بریجز و جان هیوستن و آنتونی پرکینز به فیلم برگردانده شد.)
جرج اکسلراد ( که بیشتر نویسنده فیلمنامه های کمدی رمانتیک مثل " صبحانه در تیفانی" و "خارش هفت ساله" و " ایستگاه اتوبوس" بود) هم از کتاب خوشش آمد و قرار شد در ازای تهیه کنندگی ، فیلمنامه را هم بنویسد. و بالاخره برای چنین تریلری کارگردانی همچون "جان فرانکن هایمر" که آن زمان غوغایی در هالیوود به پا کرده بود ، دعوت گردید.
فیلم درباره گروهبانی به نام ریمند شاو (با بازی لارنس هاروی) بود که در جنگ کره به خاطر نجات سربازان جوخه خود ، به دریافت مدال افتخار نائل گشته و حالا از سوی مادرش (با ایفای نقش آنجلا لنزبری) که یک فعال سیاسی به حساب می آمد به عنوان معاون کاندیدای ریاست جمهوری آینده معرفی می شود تا با توجه به محبوبیت قهرمانی اش باعث پیروزی آن کاندیدا (که سناتور جان آیسلین ، ناپدری اش بود ) گشته و سپس در یک حرکت با ترور رقیب او ، باعث پیروزی اش در انتخابات ریاست جمهوری شود. ریمند شاو در واقع طی جنگ کره توسط کمونیست های چینی (که در جنگ کره حامی کره شمالی بودند) در منچوری (از استان های چین) شستشوی مغزی شده و اینک با روش هیپنوتیزم تحت کنترل کمونیست ها قرار گرفته و قرار بود با راهیابی به کاخ سفید ، آنها را بر آمریکا حاکم گرداند. اما یکی از همکارانش در جنگ کره به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی فرانک سیناترا) دچار کابوس هایی می شود و با پیگیری این کابوس ها به واقعیاتی در پشت پرده قهرمان نمایی ریمند می رسد و در نهایت نقشه ریمند و کمونیست ها در دستیابی به کاخ سفید را برملا می کند.
یک سال پس از نمایش فیلم "کاندیدای منچوری"، جان اف کندی ترور شد و فرانک سیناترا که از دوستان نزدیک کندی بود را دچار این تصور کرد که این فیلم از انگیزه های اصلی ترور بوده است. بنابراین از اکران مجدد فیلم جلوگیری کرد تا پس از مرگش که دخترش حقوق مالکیت آن را واگذار نمود و فیلم "کاندیدای منچوری" مجددا در سال 1988 به نمایش عمومی درآمد . اگرچه گفته می شود این فیلم در زمان حیات فرانک سیناترا و در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 هم دو بار از تلویزیون پخش شده است.
اما آنچه در بازسازي فيلم مذكور توسط جاناتان دمي و فیلمنامه نویسانش دانيل پاين و دین گئورگریس انجام گرفته شايد در تاريخ سينماي سياسي بيسابقه باشد. «كانديداي منچوري» سال 2004 براي نخستين بار به قدرتهاي سايه حامی جناح ها و احزاب سياسي قدرتمند آمريكا نظر دارد كه درواقع تعيين كننده اصلي سياستهاي اين كشور در تمامي ابعاد هستند. قدرتهايي كه از شركتهاي غول پيكر چند مليتي حاكم بر اقتصاد آمريكا سرچشمه ميگيرند.
كريس ماركر و همكارانش در فيلم «مارپيچ» بخوبي نقش اين شركتها را در كودتاي 11 سپتامبر 1973 شيلي تحليل و به تصوير كشيده بودند. مايكل مور هم در «فارنهايت 11/9» تا حدودي ريشههاي بوش و سياستهاي جنگ طلبانهاش را در همين شركتها ارزيابي نمود اما نگاه سياسي فيلمهاي مذكور به نظر ابتر و ناقص ميآمد چرا كه براي نفوذ تراستها و كارتلهاي بزرگ آمريكايي نقش بسيار محدود و دورهاي و موردي قائل شده بودند فيالمثل براي بردن منافع بيشتر اقتصادي در يك كشور و يا ياري رساندن به يك دوست قديمي در كاخ سفيد.
به جرات ميتوان فيلم جاناتان دمي و دانيل پاين را اثري يكه و برجسته در تاريخ سينماي سياسي دانست كه بخوبي واقعيات جاري در صحنه قدرت آمريكا را با ماجرايي علمي و تخيلي به صورت نمادين در همميآميزد تا اثري به شدت تاثيرگذار خلق نمايند.
قدرتهاي سايه و تعيينكننده سياستهاي كاخ سفيد در «كانديداي منچوري» 2004 از خارج آمريكا و كشورهاي كمونيستي نيامدهاند و يا از تروريستهاي القاعده و امثال آن دستور نميگيرند.
توطئه تسخير كاخ سفيد توسط كانديداي مورد نظر از سوي گروهي خودسر درون سازمان FBI يا CIA (مانند «سه روز كندور» و يا فيلم «برتري بورن») هدايت نميشود و ناشي از تقابل جناحها (مثل «جي اف كي») هم نيست.
در اینجا همه چيز در يد قدرت كمپاني چند مليتي و جهاني منچوري است. يك كمپاني مانند «هاليبرتن»، «مك دانلد»، «كوكاكولا» و ... كه قدرتهاي اقتصادي و رسانهاي خود را در سراسر جهان گستردهاند.
در نسخه 2004 کاندیدای منچوری ، ريمند شاو (با بازي استثنايي ليوشرايبر كه بخوبي سرگشتگي مابين وجه انساني و قالب روباتيكش را به نماش گذارده) بخاطر نجات يك جوجه نظامي در جنگ 1990 خليج فارس به عنوان قهرمان جنگ به آمريكا بازميگردد و توسط مادرش النور (يكي از پرانعطافترين و چند بعديترين ايفاي نقشهاي مريل استريپ) به عنوان معاون یکی از کاندیداها وارد مبارزات انتخاباتي رياست جمهوري ميشود تا كانديداي مورد نظر سناتور النور شاو كه ظاهري دمكرات دارد ولي توسط افكار محافظهكار حمايت ميشود (حضور هر دو جناح رقيب سياسي آمريكا) را تقويت نمايد و در اين ميان يكي از همراهان ريمند در جنگ به نام كاپيتان بن ماركو (با بازي دنزل واشينگتن) به دليل كابوسهاي بيامانش به دنبال واقعيت قهرماني ريمند است و حقيقت 3 روز پس از اسارت که به ذهن هيچكدام خطور نميكند.
دانیل پاین (که در نوشتن فیلمنامه های حادثه ای جاسوسی مانند "مجموع همه ترس ها" به عنوان آخرین ماجرای جک راین و " مارلو کجاست؟" تبحر خود را نشان داده است ) به همراه دین گئورگریس (که اصلا اکشن نویس است و آثاری مثل "لاراکرافت" و "چک پرداختی" در کارنامه اش به چشم می خورد) همکاری می کنند تا فیلمنامه مورد نظر جاناتان دمی را برای کاندیدای منچوری 2004 بنویسند.

جاناتان دمي هم گويا پس از چند تجربه متوسط و نه چندان درخشان مانند «فيلا دلفيا» و «دلبند» و «حقيقتي درباره چارلي» (كه بازسازي «معما»ي استنلي دانن بود) مجددا به روزهاي اوج خود در «سكوت برهها» رسيده بود ، باز هم قصد داشت اثري روانشناختي درباره معضلات روحي بشر امروز را از وراي ماجراي سياسي به تصوير بکشد که به نظر موفق هم شد. در واقع بخش مهمی از فیلمنامه را او با کارگردانی و دکوپاژ ویژه خود و با تصاویرش هنگام فیلمبرداری نوشته است که قطعا در دست کارگردان دیگری با این حس و حال و تاثیر گذاری شگفت انگیز درنمی آمد.
تصاوير درشت با لنزوايد، استفاده مفهومي از تاثيرات بصري پيرامون سوژه در هر قاب و حركات نامحسوس جانبي دوربین براي افزودن ريتم هر نما به علاوه موسيقي شنيدني و مبهوت كننده ريچل پورتمن (كه يادآور موسيقي مشابه هاوارد شور «سكوت برهها» است) فيلم «كانديداي منچوري» را از يك ماجراي سياسي در آمريكا به نمايش توطئهاي عليه بشريت بدل ميسازد.
دمی كاراكترهايي را كه نسبت به نسخه 42 سال پيش خود (براساس واقعيات امروز) فوقالعاده عمق يافتهاند را در يك فضاي به شدت ساديستيك و ماليخوليايي كه باند حيرتانگيز صوتي فيلم با افكتهاي ويژه، آن را در هر حال و هوايي تشديد مينمايد، در موقعيتهاي موازي و وضعيتي مابين واقعيت و كابوس شناور ميسازد.
این فضای کابوس گونه از نقاط قوت نسخه 2004 کاندیدای منچوری نسبت به فیلم دهه 60 است که آن را از یک اثر علمی تخیلی صرف جدا نموده و به واقعیت نزدیکتر ساخته است .
از همان فلاش فوروارد نخستين فيلم گرفته که از فضاي جنگ و بيهوشي بن ماركو به 10 سال بعد پرتاب می شویم و او را مشغول سخنراني درباره قهرمانيهاي ريمند شاو در جمع دانشاموزان يك مدرسه مشاهده می کنیم که اكوي صدايش در فضا، توهم كابوس بودن صحنه را القا مينمايد آنچنانکه حتي برخورد نزديكش با الملوين (یکی دیگر از بازماندگان جوخه نجات یافته در کویت با بازي بسيار متفاوت جفري رايت) و آن كلوز آپهاي دفرمه از چهره هر دو نفر كه به نقاشيهاي شيطاني ملوين ختم ميشود، این فضای کابوسی را تشدید می نماید.
سكانسهاي موازي نمايش انتخاباتي النور شاو همراه آن جلوههاي رسانهاي امروزی با فصلهاي ماليخوليايي فوق به نوعي بر ريشههاي روان گرداني مردم در رسانههاي پر سر و صدا تاكيد كرده و آن را به پروسه شستشوي مغزي در بيمارستان ويژه كمپاني جهاني منچوري ارتباط ميدهد. در تنها صحنهاي كه كاپيتان ماركو از بيمارستان جزيرهاي فوق به خاطر ميآورد ، یک سری تصاوير جنگي كه از تلويزيونهاي بزرگي پخش ميشود، بارها در قاب دوربين مينشيند.
جاناتان دمي به همين سياق ، ديدگاه تماشاگر را پيش از هر برخورد با فضاي سياسي انتخابات با تزريق نوعي تاثيرات بصري و تاكيدات تصويري به فيلتري روانشناختي مسلح ميگرداند تا پيچشهاي متعدد فيلمنامه، وي را گيج نكرده، يا دلزده ننموده و منطقا به دنبال خود بكشاند.

از همين رو آن كابوس اوليه بن در قطار كه ناگهان خلبان هليكوپتر حمل كننده افراد به محل شستشوي مغزي را در برابرش ميبيند و اين كابوس تبديل ميشود به حضور واقعي «رزي» مامور سرويس مخفي (با ايفاي نقش كيمبرلين اليس به جاي جنت لي در نسخه قبلي) در قالب دوستي كه ظاهرا قصد كمك به بن را دارد، بخوبي ميتواند ديدن رزي را در پايان فيلم و در جزيره بيمارستاني كمپاني منچوري در كنار بن ماركو زخمي توجيه كند كه رزي احتمالا خود مامور ديگري براي شستشوي مغزي كاپيتان ماركو براي كمپاني ديگري مثل «منچورين گلوبال» است كه در فصل قبلي رسوا شدنش را در رسانهها ملاحظه كردهايم. (در يك پلان – سكانس حيرتانگيز كه از اتاق سرويس مخفي براي تغييرات كامپيوتري در تصاوير ورودي بن ماركو به مكان ترور ريمند و مادرش و تبديل تصوير بن به شخص ديگري شروع ميشود و به اتاق كنفرانس مركزي «منچورين گلوبال» ختم ميشود كه گوينده اخبار دست داشتن عوامل اين كمپاني در ماجراهاي مختلف را اعلام ميكند).
يا فصلي كه ريمند، سناتور جردن و دخترش را با شقاوت زير آب خفه ميكند (برگرفته از تجربه خفه كردن يكي از افراد جوخهاش پس از مغزشويي) نماهاي جداسازي از وراي امواج آب بين قاتل و قرباني علاوه بر تاكيدي ديگر از كابوس جاري فيلم يا وقايع كابوس گونه كه گام به گام در برابر چشمان تماشاگر قرار ميگيرد پيوند دهنده به نماي پاياني فيلم نيز هست كه بن، عكس دستهجمعي جوخه اينك قرباني شده اش را در زير امواج آب دريا قرار داده و به آن مينگرد.
اين كابوس بسيار تكان دهندهتر از روايت جان فرانكن هايمر و جرج اكسلراد در سال 1962 است، كاپيتان ماركو در اينجا (برخلاف كاراكتري كه فرانك سيناترا در فيلم قبلي ايفا می كرد ) خود يك كانديداي منچوري است و در اوج مقابلهاش با «منچورين گلوبال» به صورت روبات در خدمت آنها قرار ميگيرد تا با ترور ريمند و مادرش (كه در چند فصل قبلتر به مسئولين كمپاني مذكور اعتراض كرده بود مبني بر اينكه چرا خاطرات جنگ ريمند و بن به صورت كابوس به ذهنشان ميآيد و سرنوشت پسرش براي وي مهمتر از «منچورين گلوبال» است) كانديداي قابل اعتمادتري را روانه كاخ سفيد كنند. شايد هم در اينجا «منچورين گلوبال»هاي ديگر وارد ميدان شده تا با افشاي كمپاني جهاني منچوري در رسانهها و خلع سلاح آن، روبات ديگري را به عنوان كانديداي خود بر كاخ سفيد حاكم كنند با همان شعارهاي هميشگي آزادي و دمكراسي و...
کمونیست های چینی در فیلم کاندیدای منچوری 2004 به متخصصان کمپانی های چند ملیتی و سرمایه داران بزرگ تبدیل شده اند تا با دراختیار گرفتن مغز کاندیداهای ریاست جمهوری ، کاخ سفید و حاکمیت آمریکا را در تسلط منافع خودشان بگیرند. آنچه که در واقعیت امروز جریان دارد و رییس جمهور ایالات متحده جز روباتی در خدمت کارتل ها و تراست های بزرگ سرمایه داری آمریکا به نظر نمی رسد.

جاناتان دمی و همکاران نویسنده اش به خوبی نشان می دهند که چگونه جنگ افروزی های آمریکا در دیگر سرزمین ها علاوه برتامین منافع تاکتیکی و استراتژیک او ، زمینه ای هم برای مغزشویی شهروندان آمریکایی است( همچنانکه در فیلم می بینیم رسانه ها این وظیفه را در خود آمریکا برعهده دارند و از یک ماجرای مشکوک و فرد ناشناخته ای همچون ریمند شاو ، قهرمانی ملی می سازند و البته همه مردم هم بی چون و چرا آن را قبول می کنند ! ) و برگ برنده آنها هم هنگامی است که در لحظه اقدام بازدارنده بن مارکو علیه ریمند شاو برای حفظ منافع کشور و نجات کاندیدای ریاست جمهوری ناگهان می بینیم کاپیتان مارکو هم با جملاتی شبیه آنچه ریمند شاو را هیپنوتیزم می کرد ، در اختیار گردانندگان منچورین گلوبال قرار می گیرد تا نقشه تازه ای را اجرا نماید و البته کامپیوترهای این شرکت که مراقب رفت و آمد مدعوین به میتینگ انتخاباتی هستند و تصاویر مارکو را ثبت کرده اند به اندک ترفندی ، او را در عکس ها به شخص دیگری مبدل می سازند تا اساسا حضور مارکو را انکار کنند . به این ترتیب ریمند شاو و مادرش نابود می شوند و بن مارکو نیز به بیمارستان ویژه ای اعزام می شود و حتی منچورین گلوبال هم منحل می شود تا برای همیشه اسرار روبات های شرکت های چند ملیتی در کاخ سفید مکتوم بماند .
برعکس فیلم جان فرانکن هایمر و فیلمنامه جرج اکسلراد و نوول ریچارد کاندان ، کاندیدای اصلی منچوری برای پیروزی در انتخابات و ورود به کاخ سفید در این نسخه 2004 نابود نمی شود ، در واقع در اینجا 3 کاندیدای منچوری وجود دارد که دو تای آنها یعنی ریمند شاو و بن مارکو از بین می روند ولی سومی که همان کاندیدای ریاست جمهوری است باقی می ماند تا به راحتی و بدون دغدغه در کاخ سفید مستقر شود . گواینکه بن مارکو هم اگرچه در اخبار منتشر شده مرده ولی با هویتی دیگر زنده نگه داشته شده تا در فرصتی دیگر به کاندیداهای منچوری یاری رساند.
به نظر می رسد جاناتان دمی و همکاران فیلمنامه نویسش با هوشمندی "کاندیدای منچوری" را باشرایط امروز جهانی آداپته کرده و با زیرکی آن را درگیر جنگ نوین سرد آمریکا علیه کشورهای استقلال طلب ، نکرده اند. این هوشمندی باعث شده بازسازی "کاندیدای منچوری" نه تنها از بسیاری آثار آوانگارد سیاسی 10 – 15 سال اخیر مانند "جی اف کی" و "اعترافات یک ذهن خطرناک " و "خودی" و ...عقب نماند ، بلکه چندین گام هم جلوتر حرکت نماید .